
وقتی چندین ماه و اندی چیزی برای کسی نمینویسی یعنی اینکه چقدر حرف تو دلت و گلوت قلمبه شده و هی داره اون تو خاک میخوره. نه اینکه غصه دار باشی ها نه. یعنی آدمی هستی که میخوای حرف بزنی اما بی خیال شدی. نه کسی رو پیدا کردی که بشینه و بگه: خب سراپا گوشم ...بگو. و نه کسی رو که بفهمه اصلا چته و چیت نیست. آره من معتقدم آدم یا یه چیزیش هست یا یه چیزیش نیست. یا یک فعلی رو انجام بده یا نده. شاید من از اون آدمهایی هستم که یک عالمه مسیر و اشتباه اومده. با یک عالمه تصورات اشتباه از آدمهای اطراف و در یک سردرگمی غوطه ور. بعد وقتی یکسری توانایی ها کوبیده میشه تو صورتم انگار به خودم میام که نه دارم درست میرم. خس...
ادامه مطلب
گلدانهایمان یکی یکی خشک شدند. و من نگاهشان نکردم. معمولا دوست ندارم شاهد مردن کسی باشم. یا حتی فکر کنم اگر آن چیز نیست حتما مرده است. ولی فکر میکنم و دقیقا آن چیز مرده است. فنچ ها هم آخرین دقایق عمرشان را در خانه تاریک ما میگذرانند. دستم نمیرود به گلها آب بدهم گلها تاریک ترین نقطه وجودم را به من نشان میدهند و من نمیخواهم بترسم. قبلترها از بس دوست داشتمشان روزی چند بار باهاشان لاس میزدم تا یکوقت تنها نباشند. هر برگ زردی که میدیدم کلی برایش حرف میزدم که تو الان تمام تلاشتو کردی برگ عزیزم و حالا باید بری توی سطل آشغال. عین هیلدا شدم. یهو میپرد تورا بوس میکند و وقتی مست بوسیدنش شده ای یهو انگشت نازک و تیزش را گوشهی چشمت میکشاند. بعد که میرود دیگر جای هیچ کدام از چنگهایش نمیسوزد. یک جایی بین دو ت...
ادامه مطلب