وقتی چندین ماه و اندی چیزی برای کسی نمینویسی یعنی اینکه چقدر حرف تو دلت و گلوت قلمبه شده و هی داره اون تو خاک میخوره. نه اینکه غصه دار باشی ها نه. یعنی آدمی هستی که میخوای حرف بزنی اما بی خیال شدی. نه کسی رو پیدا کردی که بشینه و بگه: خب سراپا گوشم ...بگو. و نه کسی رو که بفهمه اصلا چته و چیت نیست. آره من معتقدم آدم یا یه چیزیش هست یا یه چیزیش نیست. یا یک فعلی رو انجام بده یا نده. شاید من از اون آدمهایی هستم که یک عالمه مسیر و اشتباه اومده. با یک عالمه تصورات اشتباه از آدمهای اطراف و در یک سردرگمی غوطه ور. بعد وقتی یکسری توانایی ها کوبیده میشه تو صورتم انگار به خودم میام که نه دارم درست میرم. خسته نیستم از نوشخوار این افکار. اما میفهمم که چقدر انرژی ذهنیم رو دارم هدر میدم. و یه ترسی در دلم من و از آدمهای متفاوت تر از خودم دور میکنه. اما دارم باهاش کنار میام. میترسم از اینکه مثلا کسی مهندس مکانیک باشه و من هیچی از مهندسی و ریاضی و زبان و اینا سرم نشه و بعد خجالت بکشم و سقوط کنم ته چاه بی اعتماد به نفسی وبعد دلمم نخواد که بگم منم اینا رو بلدم. چون شک دارم به همه چیز. به خودم و اینهمه فعل و انفعالات توی ذهنم. دلم میخواست اگر میتونستم، میکوبیدم از اول میخواستم نه با این تن فرسوده و خسته دوباره شروع کنم. چندباری امتحان کردم که با آدمهایی وقت بگذرون که توی سطح جولان میدن. اما باز نتونستم و کشیدم عقب.
بعد یکی از اون آدمهایی که وول میخورد توی مغزم گفت تو مال این صحبتها نیستی. بشین کنار پنجره و به آدمها فقط نگاه کن. ولی خنده هام و ندونستم به کی بدم. گریه هام و حرفامو... عشقمو... چیزایی که یاد میگرفتمو چیزایی که میدونستمو... اصلا دلم میخواست باز یاد بگیرم. برم با کسایی وقت بگذرونم که کتاب زیاد میخونن ولی دیدم اونا یه بعد از وجودشون تو اون خط زندگی میکنه. بعد بعدی میلنگه اونم بدجور. اصلا تعریف درستی از لنگیدن هم ندارم. خودمم از هزاران جاها میلنگیدم و همینطورم دارم میرم جلو. اونقدر که گاهی دلم میخواد نباشم برای یه مدتی. هی میگم میسازم و بعد می افتم جلو. پر انرژی و باحال. ولی اونقدر متغیر میشم که خنده ام میگیره.
ما زن ها کار سختی داریم همیشه. علاوه بر اینکه باید هنرمند خوبی باشیم باید تحلیلگر خوبی هم باشیم. آشپز خوبی هم باشیم. کتابخون خوبی هم باشیم. فیلم بین خوبی هم باشیم. مرد خوبی هم باشیم. مادر و همسر خوبی هم باشیم. تازه خوشگل هم باشیم.
اینو کمتر کسی میفهمه که زن خسته میشه. حتی خود زن هم حق خسته شدن رو به خودش نمیده. خودشم نمی دونه که خسته هم میشه. و گاهی دلش میخواد شل کنه و بره لای پر قوی خیالاتش. عین دختربچه های شانزده ساله ی تازه جوونه زده. فیلم گلوریا برام تعریف واضحی از این حالت رو داشت.
الان بعد از مدتها میخوام برای خودم در احساسم و باز بذارم. و تصور کنم که بیست و چند ساله ام و میخوام یه زندگی رو بسازم. چیزهای جدید یاد بگیرم. ذهنمو سبک کنم. هرچند تجربه داشتن، مثل زندگی اثیری ای میمونه که مدام اگر تو بیداری سراغم نیاد تو خواب ولم نمیکنه.