داشتم فکر میکردم اگر این پروژة جدید را نگرفته بودم، الان تو سالن سینمای هنر و تجربه داشتم چهارشنبه را میدیدم. یا توی کافة یک دوست قهوه فرانسه با کیک میخوردم یا برای پیادهروی رفته بودم درکه یا امروز حتما باشگاه میرفتم. یا حداقل صبح بیشتر میخوابیدم. اما خب باید حسابی کار کنم. باید با
آدمهای جدید آشنا بشوم. باید دوست پیدا کنم. باید... باید... باید... همه اش بایدهایی است که مثل سنجاق سینه نقرهای با نگین سرخابی چسبیده اند به سینههایمان و من هم هی سرفه میکنمش. نه سنجاق کنده میشود و نه من به سنگینی اش حالا حالاها عادت میکنم. قسمت بدآیند ماجرا انجاست که دوستان جدید نمیدانند که چه میخواهند و آنها نمیدانند که برای من پول چقدر حیاتیست. دوست چقدر حیاتیست. کار چقدر حیاتیتر و اعتبار و ارزش و احترام و بالاتر از اینها یار چقدر حیاتیست. تمام غصهام توی زندگیام این بود که کسی بدون اعتنا به من از کنارم بگذرد. چه مادر و پدرم و چه بقیه آدمها. وقتی این اتفاق میافتد من سقوط میکنم ته چاهی به اسم بیاعتماد به نفسی مفرط. و برایم از همهی سیاهچالهای گذشته و آینده ترسناکتر است. چون هدفم را گم میکنم و بدتر از آن به همه میگویم من را ببینند. نه ظاهرم را بلکه درونم را. گاهی به آدمهای سابق میگفتم من خوبم،ببین... ببین... با دقت ببین. نگاه کن من این کار را هم بلدم. مثلا بلدم وقتی خوابت میبرد بنشینم و نگاهت کنم بدون اینکه پلک بزنم. یا میتوانم قربان صدقه بشقاب غذایی بشوم که تو تمام غذای تویش را خوردهای. یا وقتی شلوارت را اتو میکنم بویش کنم به امید بویی از تو که بعد از گذار از ماشین لباسشویی و مایع و آفتاب هنوز درون تار و پودش برقصد... و بزرگترین سیلی که خوردم زمانی بود که دیدم دروغ رخنه کرده بین حرفها و احساسها و دلسوزیها و هزار انسانیتی که معنی اش گم شده. و من دیشب به خاطرش نخوابیدم. باورم نمیشد آدمهایی را درون دلم و خانهام راه دادم که الان چون با گزینه بلاک کردن من روبه رو شدند هرچه به دهانشان میآید را میگویند. کاش چراغی روشن بود و توی سیاهی اینقد نمیلولیدیم. کاش اینقدر دنیای آدمها کوچک و تار نبود.
برچسب:
نویسنده: النا قاسمی
تاريخ: دوشنبه
3 آبان
1395 ساعت: 12:47