خرید بک لینک

گلدانهایمان یکی یکی خشک شدند. و من نگاهشان نکردم. معمولا دوست ندارم شاهد مردن کسی باشم. یا حتی فکر کنم اگر آن چیز نیست حتما مرده است. ولی فکر میکنم و دقیقا آن چیز مرده است.

فنچ ها هم آخرین دقایق عمرشان را در خانه تاریک ما میگذرانند. دستم نمیرود به گلها آب بدهم

گلها تاریک ترین نقطه وجودم را به من نشان میدهند و من نمیخواهم بترسم. قبلترها از بس دوست داشتمشان روزی چند بار باهاشان لاس میزدم تا یکوقت تنها نباشند. هر برگ زردی که میدیدم کلی برایش حرف میزدم که تو الان تمام تلاشتو کردی برگ عزیزم و حالا باید بری توی سطل آشغال. عین هیلدا شدم. یهو میپرد تورا بوس میکند و وقتی مست بوسیدنش شده ای یهو انگشت نازک و تیزش را گوشهی چشمت میکشاند. بعد که میرود دیگر جای هیچ کدام از چنگهایش نمیسوزد. یک جایی بین دو تا قفسه سینه ام میسوزد و میخواهم از ندیدنش فریاد بکشم. گریه کنم.

گلها ضعیف ترین و بی دفاع ترین موجودات زندگی ما بودند. یکبار دق دلی ام را سر کاج مطبقم خالی کردم. همهی خشمم را فرو ریختم سر آن بدبخت. و بعد از پر پر کردن ساقه های پر از خارش نشستم پایینش و حسابی گریه کردم. و بعد دادمش به مامان.

گفتم خانه ما آفتاب مستفیم ندارد. و دارد کچل میشود. آنجا هم دوام نیاورد. وقتی میرفتم سری بهش بزنم نازش میکردم و ازش معذرت میخواستم. دستش را از دستم میکشید و من این را میفهمیدم. آخر سر هم زرد شد و مامان فکر میکرد من خیلی بهش وابسته هستم که بهم نگفت. درواقع نبودم. من به هیچ کس وابسته نیستم. بیشتر از بلایی که سرش آورده بودم احساس عذاب وجدان داشتم. آخر سر یک روز رفتم و دیدم مامان جای خالی اش را با شمعدانی پر کرده است. قشنگ تر بودند به ظاهر. ولی آنجا بود که حس کردم یک موجود زنده را کشتم. و او آرام آرام مرد. شاید او هم همانقدر که من بهش فکر میکردم به من فکر میکرد که مرد. به نظر من موجودات وقتی به هم فکر میکنند بیشتر غصه میخورند. و بیشتر از هم توقع دارند. غصه او بیشتر بود. و من خودم را با شمعدانی سرگرم کردم.

الان دیگر به همسرم میگویم که آن گلدان سرمه ایه را بردار، دارد از بین میرود. میپرسد کجا بگذارم. میگویم دم در افتابش بیشتر است. و جوری غر میزنم که بشنود. میگویم آدم این گل را که با این نور اینجا نگه نمیدارد. اوهم میگذاردش توی راه پله بی سر و صاحب و ظالممان. چند روز پیش یک کاکتوس را که در یک عملیات پاکسازی خانه از گلدان، نه تنها مرگ آنها، گذاشتمش دم در، یعنی گذاشتش دم در و وقتی از کنارش رد شدم زبان سفیدش را دیدم که از تشنگی آویزان است. روی پاهایم نشستم و یکی از شاخه هایش را گرفتم و یک تکانش دادم. عین پاکسازی جنازه های آخر مرگ. دیدم نه ، امیدی بهش نیست و دل خلاص کردنش هم ندارم. رهایش کردم. رها کردن البته دل نمیخواهد باور میخواهد.

میخواهم به یک سمساری بگویم همه ی وسایل اضافه را بردارد و ببرد. اضافیها دارند خفه ام میکنند.

فکر میکردم اگر آن ترانه را برایش بفرستم بفهمد من این را میخواهم بشنوم.

فکر میکردم میداند باید اینطوری باشد. یا اگر جمله ای از داستایوفسکی را برایش خواندم،بفهمد. آخر خودم از خاطراتم گفتم. نفهمید.

تحیلیم کرد و نقد شدم. واسهی بدخط نوشتنم. و در اخر برای اینکه دلم نشکند. گفت خوبه آفرین. و سرم را نوازش کرد. عین صاحبانی که کله سگ کوتولهی سفیدشان را نوازش میکنن. من هیچی چیز نمیگویم. میگذارم کارش با سرم تمام شود و یک لبخند صد درصد مصنوعی صدادار تحویلش میدهم و به کارم ادامه میدهم.

تا میآید دلم برایش بسوزد. آتش گرفتن جگرم میسوزانتم.

در زمانهایی غوطه ورم که خودم را دوست تر دارم.

برچسب: نویسنده: النا قاسمی تاريخ: دوشنبه 2 اسفند 1395 ساعت: 20:13

صفحه بندی